|
ساليانيست که ليلي عاشق مي شود ليلي بايد عاشق باشد زيرا خدا در او دميده است و هرکه خدا در او دميد ...عاشق است ليلي نام تمام دختران زمين است نام ديگر انسان... + نوشته شده در توسط حنا |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی ازاین تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز،دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزد آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هردم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور نمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می روند پرده های تیره ی دنیای من چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفتر های من در اتاق کوچکم پا می نهند بعد من با یاد من بیگانه ای در برآیینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی ،شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روز ها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به را فارغ از افسانه های نام و ننگ... ((فروغ فرخزاد)) + نوشته شده در توسط حنا |
زنگ خورد ناظم صبح آمد سر صف توی برنامه ی صبحگاهـــی رو به خورشید گفت: باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد و کتاب شب پیش را ما ه با خودش برد آی خورشید روی این آسمان روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس زیر این گنبد گردو کور و کبـــود آدمیزاد هرگز دانش آموز خوبــــی نبود... + نوشته شده در توسط حنا |
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد مرغ امید من از شدت غـــــــم می میرد دل به رویای خوش خاطره ها میبندد باز هم خاطره ها دست مرا میگیرند... + نوشته شده در توسط حنا |
بر آبی چین افتاد. سیبـــــــــــی به زمین افتاد. گامی ماند. زنجره خواند. همهمه ای :خندیدند. بزمی بود،بر چیدند. خوابی از چشمی بالا رفت. این رهرو تـــــــنها رفت ،بی ما رفت. رشته گسست:من پیچم ، من تابم . کوزه شکست من آبم. این سنگ،پیوندش بامن کو؟ این لبخند،لب ها کو؟ موج آمد،دریا کو؟ میبویم، بوآمد. از هر سو ،های آمد ،هو آمد . مــن رفتم ، او آمـد ، او آمد... + نوشته شده در توسط حنا |
بهار بود
ولی صدای خزیدن مرگ خزانی خزان برپا می داشت.. برگهای سبز پیش از همه صدامی کردند نهر دیگرسنگ هاراجابه جانمی کرد باد دیگرنجوای تازه ای نداشت .خاک دیگر موسیقی یار تورا نمی خواند من هم چشمانم را بستم... + نوشته شده در توسط حنا |
در چشمانش طوفان غریبی است
موج در موج هجوم می برد به ساحل سر می کوبد به صخره پرسش ها را در درون سینه حبس می کند چشم می بندد بر احساس خویش لب نمی گشاید سکوت می کند باز هم سکوت زمان چه کند می گذرد امشب... + نوشته شده در توسط حنا |
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟ + نوشته شده در توسط حنا |
|