تبليغاتX
آدم کوکی

تــو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم...

تو از سرزمین اسرار آمده ای

و من از تو می ترسم ...

آری، آدمی همیشه از اسرار می ترسد ...

باید به موقع می خوابیدم

برای چشم به خوبی زیبایی

برای گوش به خوبی لالایی

و برای دل به خوبی هدیه ...

تو از کجا می آیی ای پری؟

راه گم کرده ای بر این خاک،

یا مسافری؟

و من باید به موقع می خوابیدم

تا خواب تو را می دیدم ...

  • + تاريخ ساعت نويسنده حنا |

چیزی برای ترسیدن نیست

تنها باد است

که سر به شرق چرخانده؛

تنها ماییم:

پدرت: تندر،

مادرت: باران

در سرزمین آبها

با ماه‌ای چون قارچ

بژ رنگ و نمناک؛

کُنده درختان غرقه شده

و مرغانی بلندبالا

که شنا می‌کنند.

 جایی که خزه

می‌روید

بر تمام سطوح درختان

و سایه‌ات

سایه‌ی تو نیست؛

 بازتاب توست.

 پدر و مادر حقیقی‌ات

 ناپدید می‌شوند

 وقتی پرده می‌پوشاند

 در را.

 ما آن دیگرانیم،

 کسانی از زیرِ برکه

 که خاموش

کنار تخت تو می‌ایستیم

 با سرهایی از جنس تاریکی .

 باید بیاییم و بپوشانیم‌ات

 با جامه‌ی پشمین سرخ

 با اشک‌ها و پچپچه‌های دوردست‌مان.

 تو در آغوش باران

- ننوی خنک خواب‌ات-

تکان می‌خوری

آنگاه که ما

مادر و پدر شبانه‌ات،

انتظار می‌کشیم

با دستانی سرد و

فروغی مرده،

در می‌یابیم

که تنها سایه‌هایی لرزانیم

فروافتاده از یک شمع،

 در این پژواک

 که تو

بیست سال دیگر

 خواهی شنید...

  • + تاريخ ساعت نويسنده حنا |

تا آفتابی دیگر

رهروان خسته را احساس خواهم کرد

ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت

نور های تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت

ماه های دیگری درآسمان کهنه خواهم کاشت

مهرها را از قفس پرواز خواهم داد

چشم ها را باز خواهم کرد

خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد

دیده ها را ازپس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند

نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت

گوش ها را باز خواهم کرد

آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت

لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سوی خورشید دگر پرواز خواهم کرد…

 

  • + تاريخ ساعت نويسنده حنا |

ومن

در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو

 بیدار خواهم شد....

 

  • + تاريخ ساعت نويسنده حنا |

ورق می خورد شب  ، با پنجه ی تقدير در باران


ومی رقصيد عطر ِ كال ِ  كاج  ِ پير در باران


نگاه ِ بـِركه  ، سرشارازتب ِ  رويای وارونه


ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران

 ميان  ِ چشم ها مانده ست سرگردان  ، هزاران سال


خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران


دل ويك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن


ومن  ، باران نديده  ، دختری دلگير  د ر باران


صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد


كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران


به جرم  ِ بی گناهی ،  دارهای چشم ها می دوخت


به سرتاپای من ،  يك درد ِ دامنگير در باران


غمی كم كم خودش را دررگ ِ  ديوانه ام می ريخت


جنون بود وتب ِ  رقاصی  ِ زنجير در باران


جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم


ومن حل می شدم با آيه ی تكثير  در  باران 

  • + تاريخ ساعت نويسنده حنا |

اگر حرفهای دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیش تر بود

اگر می توانستم از خاک یک دسته

لبخند پرپر بچینم

تو را میتوانستم

ای دوست

از دور

ببینم....

 

  • + تاريخ ساعت نويسنده حنا |

 

باورم میشود که بسته شده همه ی آسمان آبی من...

 

 

 

  • + تاريخ ساعت نويسنده حنا |

از امشب

خوابهايم براي تو

از اين پس

باچشم هاي باز مي خوابم

از اينجا به بعد

چشم هايم از تا غروب نگاههاي آشنا مي آيد

و مي رود كه بيايد از طلوع چشم هايي كه نديدم

از اينجا به بعد

كه تو چترت را نو مي كني

من از راههاي پراز چتر رفته برمي گردم

ولي تو آمدنم را خواب نخواهي ديد

از اينجا به هر كجا

من بدون ساعت راه مي روم

بدوه هر روز كه صبح را

از پنجره به عصر مي برد

و پاي سكوت ماه

به خاطره خيره مي شود

از اينجا به بعد

دنيا زير قدم هايم تمام مي شود

و تو از دو چشم باز

كه رو به آخر دنيامي خوابد

رو به چترهاي رفته

تمام خوابهايم را خواهي ديد...

 

  • + تاريخ ساعت نويسنده حنا |

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

بهترین و بزرگترین مرجع وبلاگ نویسان جوان