|
تــو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم...
|
|
|
چیزی برای ترسیدن نیست
تنها باد است که سر به شرق چرخانده؛ تنها ماییم: پدرت: تندر، مادرت: باران در سرزمین آبها با ماهای چون قارچ بژ رنگ و نمناک؛ کُنده درختان غرقه شده و مرغانی بلندبالا که شنا میکنند. جایی که خزه میروید بر تمام سطوح درختان و سایهات سایهی تو نیست؛ بازتاب توست. پدر و مادر حقیقیات ناپدید میشوند وقتی پرده میپوشاند در را. ما آن دیگرانیم، کسانی از زیرِ برکه که خاموش کنار تخت تو میایستیم با سرهایی از جنس تاریکی . باید بیاییم و بپوشانیمات با جامهی پشمین سرخ با اشکها و پچپچههای دوردستمان. تو در آغوش باران - ننوی خنک خوابات- تکان میخوری آنگاه که ما مادر و پدر شبانهات، انتظار میکشیم با دستانی سرد و فروغی مرده، در مییابیم که تنها سایههایی لرزانیم فروافتاده از یک شمع، در این پژواک که تو بیست سال دیگر خواهی شنید...
تا آفتابی دیگر
رهروان خسته را احساس خواهم کرد ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت نور های تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت ماه های دیگری درآسمان کهنه خواهم کاشت مهرها را از قفس پرواز خواهم داد چشم ها را باز خواهم کرد خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد دیده ها را ازپس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت گوش ها را باز خواهم کرد آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد سوی خورشید دگر پرواز خواهم کرد…
ومن در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد....
ورق می خورد شب ، با پنجه ی تقدير در باران
ميان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال
اگر حرفهای دلم بی اگر بود اگر فرصت چشم من بیش تر بود اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم تو را میتوانستم ای دوست از دور ببینم....
باورم میشود که بسته شده همه ی آسمان آبی من...
از امشب
خوابهايم براي تو از اين پس باچشم هاي باز مي خوابم از اينجا به بعد چشم هايم از تا غروب نگاههاي آشنا مي آيد و مي رود كه بيايد از طلوع چشم هايي كه نديدم از اينجا به بعد كه تو چترت را نو مي كني من از راههاي پراز چتر رفته برمي گردم ولي تو آمدنم را خواب نخواهي ديد از اينجا به هر كجا من بدون ساعت راه مي روم بدوه هر روز كه صبح را از پنجره به عصر مي برد و پاي سكوت ماه به خاطره خيره مي شود از اينجا به بعد دنيا زير قدم هايم تمام مي شود و تو از دو چشم باز كه رو به آخر دنيامي خوابد رو به چترهاي رفته تمام خوابهايم را خواهي ديد...
اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است دهانم طعم آبي گرفته پاهايم جلبك بسته و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشينه كرده باز هم نيستي غروب چهارشنبه و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد و كنج آواز مردگان مي اندازد نمي دانم شايد آخر دنياست كه عقربه ها به بن بست رسيده اند كاش بيايي سر بر شانه ات بگذارم و عريان ترين حرف هايم را شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته يادت بياورم هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه از روييدن باد را به رخم بكشي من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام كه محرم ترين آشناي باران شده ام آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده بگو كجاي سه شنبه اي هنوز اما خيلي صبورم كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم تا كي بگويم برگرد و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده بهانه بياوري براي نيامدنت اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم بگذار آن قدر شبيه دريا شوم كه تو ديگر به چشم نيايي بگذار بميرم و وقتي كه آمدي مرگ مرا به عنكبوتم تسليت بگو ...
|
|
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: